خرید بک لینک

درباره سایت

راز گل سرخ

من بي سر و دستارم در خانه خمارم يك سينه سخن دارم زآن شرح دهم يا نه؟ گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم گفتا كه نشناسم من خويش ز بيگانه

امکانات وب

 پسر از روي نيمكت برخاست.لباسش را مرتب كرد و به تماشاي انبوه جمعيت كه راه خود را از ميان ورودي ايستگاه مترو پيش مي گرفتند،مشغول شد.به دنبال دختري مي گشت كه چهره اش را هرگز نديده بود اما او را مي شناخت:دختري با يك رز سرخ

از شش هفته پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود.در سايت كتابخانه مركزي با مشاهده و مطالعه يادداشت هاي وبلاگي،ناگهان خود را مسحور وشيفته يافته بود.شيفته يادداشت هاي لطيف و شاعرانه اي كه از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف خبر مي داد.

در پاي ياداشت ها نام صاحب وبلاگ را ديد.از بالاي وبلاگ،نشاني ايميلش را برداشت.نامه اي برايش نوشت و ضمن معرفي خود،نظر و احساسش را در باره يادداشت هاي او بيان كرد.

در طول شش هفته پس از آن،دو طرف به تدريج به نامه نگاري به يكديگر پرداختند.هر نامه همچون دانه اي بود كه بر خاك قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج دوستي و صميميت،شروع به جوانه زدن كرد.

پسر درخواست عكس كرد ولي با مخالفت دختر مواجه شد.به نظر دختر اگر پسر قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نميتوانست براي او چندان با اهميت باشد.

اما سرانجام آن ها براي نخستين ديدار با هم قرار گذاشتند:هفت بعد از ظهر،جنب ايستگاه مركزي مترو.دختر نوشته بود:منو از رز سرخي كه تو دستم هست بشناس.

بنابراين راس ساعت هفت بعد از ظهر،پسر به دنبال دختري مي گشت كه قلبا سخت دوستش مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.

تا اين كه چشمش به دختر جواني افتاد كه به سويش مي آمد.بلند قامت،با صورتي روشن و تابناك،دست هايش به شكل زيبايي دور كتابش حلقه شده بود.چشمان آبي اش به رنگ آسمان بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند كه جان گرفته باشد.

پسر بي اراده به سمت او گام برداشت.كاملا بدون توجه به اينكه او آن نشان گل رز را ندارد.دختر نزديك تر شد.لب هايش با لبخندي از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت:اجازه مي دين رد بشم؟

بي اختيار يك قدم به او نزديك شدودر اين حال،زن گل سرخ به دستي را ديد كه تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.زني حدودا چهل ساله با موهاي خاكستري رنگي كه در زير روسري اش جمع شده بود.كمي چاق بود و مچ پاي كلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بود.

دختر سبز پوش از پسر دور شد.شوق تمنايي عجيب پسر را به سمت دختر سبز پوش فرا مي خواند و علاقه اي عميق به زني كه روحش را به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت ميكرد.

زن با صورت چروكيده و رنگ پريده اش كه بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد مقابل پسر ايستاده بود و چشمانش از مهرباني مي دخشيد.

كتاب جلد چرمي آبي را كه در واقه نشان معرفي اش به حساب مي آمد در دست جا به جا كرد.از همان لحظه دانست كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود.با خود فكر كرد:اما چيزي بدست آوردم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر است.دوستي گران بهايي كه مي توانم هميشه به آن افتخار كنم.

به نشانه احترام،اندكي خم شد و كتاب را براي نعرفي خود به سمت او گرفت.با اين وجود وقتي شروع به صحبت كرد از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامش بود متحير شد:خيلي از ملاقات با شما خوشحالم،ممكنه دعوت منو به شام قبول منين؟

چهره از با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت:من اصلا متوجه نمي شوم!اون خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و الان از كنار ما گذشت،اين رز سرخ رو به من داد و گفت اگه شما منو به شام دعوت كردين،به شما بگم كه اون توي رستوران اون طرف خيابون منتظر شماست.گفت اين فقط يه امتحانه!

برچسب: نویسنده: Melika Parsa تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:39

صفحه بندی